تبليغاتX
آب حیات
























آب حیات

دلم هوای تو کرده...

 

داشتم قبلا ها را مرور می کردم که به لباس ندارم برخوردم

یادم افتاد همین روزهاست که دوباره مرا نو میکنی

شما که خوب کردن مرا بلدی ، کاری کن این لباس تا ابد به تنم بماند ...

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 21:28 توسط نزدیک بین|

 

و لابکین علیک بدل الدموع دماً ۱

 خوش به حال شال عزایش ، از من خیلی بهتر است، نشانی از او دارد ، 

لا اقل بوی عطر او را می دهد ....

 


۱)به جای اشک بر تو خون می گریم .( امام زمان علیه السلام اینطور امام حسین علیه السلام  را زیارت می کنند ،فرازی از  زیارت ناحیه ی مقدسه) 

نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 15:10 توسط نزدیک بین|

چمدان را بسته اید آقا ؟! امسال با کدام پروازتان مکه را مشر‌ّف می کنید ؟

آقا جان شنیده ام امسال حج نا امن است ... دل تو دلم نیست ...

آقا ما که قابل خداحافظی کردن نبودیم اما خوش بحال آنها که دم آخر به شما التماس دعا گفتند!

نکند ... نکند آنقدر غریبانه رفته ای که ... نه ... خدا نکند این همه غربت را ....

آقا جان راستی از شما که لحظه به لحظه خوبی به ما رسیده اما به کرمت همه ی بدی های کرده ام را حلال کن

عزیزتر از جانم ! امسال کسی بود پشت سرت آب بریزد ....؟؟؟ یا باز هم هم غریبانه رفتی ...؟!!! 

روی این شیعه ی نالایقت سیاه که به وقت رفتن هم تنهایت گذاشت ....

 

نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390ساعت 19:12 توسط نزدیک بین|

گنجشک که تازه جوجه هایش از تخم درآمده بودند ، پریشان و هراسان در پیشگاه امام رضا علیه السلام پر پر زد . لحظه ای به نگاه امام آرام گرفت ، پر زد و رفت .

امام رضا علیه السلام رو به یکی از اطرافیان ( سلیمان جعفری )  فرمودند : می دانی این گنجشک به من چه می گفت؟ ماری اطراف لانه اش می چرخید و از ترس جان جوجه هایش به من پناه آورده بود، این عصا را بگیر و ماررا از آن جا دفع کن.

سخت است که باور کنم به اندازه ی گنجشکی نمی فهمم که وقتی شیطان اطراف دلم پرسه می زند ، بی تامل و هراسان باید به شما پناه آورم...

سخت است که باور کنم معرفتم از گنجشک هم کمتر است که وقتی هجوم شک، خانه ی دل را برای یقین هایم می لرزاند ، باید به حریمت پناهنده شوم ...

خوش به حال گنجشک که می دانست شما امام رئوف او هستید ، یعنی همه چیز او هستید ...۱

دلم این جا ها نیست ، به شوق عیدی گرفتن دارد در صحن و سرای سلطان طوس گدایی می کند ، شنیده است امشب بار عام می دهند !

                             یا صاحب الزمان عیدتان مبارک !

 

۱) به نقل از منتهی الآمال

نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 23:9 توسط نزدیک بین|

ابوبصیر می گوید:  همسایه ای داشتم که مدتی بود ثروتش او را به بیراهه ی عیش و نوش کشانده بود . هرروز صدای آوازه خوانان و جماعت لهو و لعبش  مرا می آزرد . بارها از او خواسته بودم  اندکی رعایت همسایگی کند و بساط طربش را مایه ی آزار دیگران نسازد . تا بار آخر که همسایه جواب داد : « اى مـرد! مـن مـردى مبتلا و اسير شيطان و هوی هستم و تو مردى پاک ، پس اگر حال مرا خدمت صاحب يعنى حضرت صادق عليه السلام عرضه داری،  اميد مـى رود كه خدا مرا از بند نفس و هوا نجات دهد! »  از این گفته ی مرد به فکر فرو رفتم ...

هنگامی که خدمت امام صادق شرفیاب شدم و جریان را گفتم ، آن حضرت فرمودند :« هنگامى كه به كوفه برگشتى آن مرد به ديدن تو مى آيد پس به او بگو كه جعفر بن محمّد مى گويد آنچه را كه از منكرات الهى به جا مى آورى ترک کن  تا من ضامن بهشت شوم برایت در نزد خدا ! »

بازگشتم و به مرد گفتم که امام صادق علیه السلام چنان فرموده اند . مرد همسایه از شنیدن این کلمات گریست و گفت : ترا به خدا سوگند كه جعفر بن محمّد عليه السلام چـنـيـن گـفـت ؟ من قسم ياد كردم كه چنين فرمود، گفت همين مرا بس است . اين بگفت و رفت...
 پس از چند روز مرا نزد خود طلبيد، چون در خانه او رفتم ديدم بـرهـنـه در پـشـت در اسـت و مـى گـويـد اى ابـوبـصـيـر! آنـچـه در منزل خود از اموال داشتم بيرون كردم و الا ن برهنه و عريانم چنانكه مشاهده مى كنى . چون حـال آن مـرد را ديـدم نـزد بـرادران دينى خود رفتم و براى او لباس جمع كردم و او را بـا آنها پـوشـانـيـدم . چـنـد روز نـگـذشـت كـه بـاز پیغام داد كـه: مـن عـليـل شـده ام بـه نـزد من بيا. پس من پيوسته به نزد او مى رفتم و مى آمدم و معالجه مى كـردم.  تـا هـنـگـامـى كـه مـرگـش در رسـيـد، مـن در بـاليـن او نـشـسـتـه بـودم و او مـشـغـول بـه جـان كـنـدن بـود كه ناگاه غشى بر او عارض شد چون به هوش آمد گفت : اى ابـوبـصـيـر! صـاحـبـت حـضـرت جـعـفر بن محمّد عليه السلام  براى من به آنچه فرموده بود وفا کرد. اين بگفت و دنيا را وداع نمود.
پس از مردن او، چون به سفر حج رفتم همين كه مدينه رسيدم خواستم خدمت امام خود برسم در خـانه اجازه گرفتم و چون داخل خانه شدم يك پايم در دالان بود و يك پايم در صـحـن خـانـه كـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام از داخـل اطـاق مـرا صـدا زد:

اى ابـوبـصير ما وفا كرديم براى رفيقت آنچه را كه ضامن شده بوديم! ۱

                     ...........................................

 پی نوشت:

همسایه می دانست کجا باید دردش گفته شود. همسایه ی عیاش را یک اشارت کافی بود برای آدم شدن. همسایه خالی شد از هرآنچه که بود و دلبسته اش شده بود...

این همه پیغام و پسغام داده ای که اگر گناه نکنم بهشتِ با خودت بودن را برایم تضمین می کنی ... اما ... دریغ از ذره ای مرام که برایت نثار کنم ...

 ۱. به نقل از منتهی الآمال

 

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 16:34 توسط نزدیک بین|

دست خودم که نیست ، جور دیگری بلد نیستم صدایتان کنم.

اصلا مگر خود پدرها نیستند که بابا گفتن را یاد بچه ها می دهند ؟! با کلی تلاش و اشتیاق روبرویش می نشیند ، در چشمهایش نگاه می کند ، همه ی توجهش را به او می دهد ، بعد قربان صدقه اش می رود و می گوید : بگو با......با  . این را بارها و بارها تکرار می کند تا بلاخره یک روز بچه چیزی شبیه بابا بگوید . به درست و غلطش کار ندارد همین که بداند بچه صدایش کرده ، با علاقه به سویش برمی گردد...

مگر خودتان نبودید که یادم دادید بابا صدایتان کنم ؟؟!! من که یاد ندارم کی و کجا بوده ، اما به خودم که آمدم دیدم شما را به پدری می شناسم .

یا ابانا الرحیم !

لکنت گرفته ام از بس زبانم به گناه سنگین است ، نگاهت را می خواهم ... توجهت را ...

                          

   دوباره یادم بده صدایت کنم ......

 

 

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 12:50 توسط نزدیک بین|

بابا به اش گفته بود امشب خدا بیشتر از همیشه دعایمان را جواب می دهد.

دل کوچکش غنج رفت و چشمهایش از ذوق برقی زد!  شروع کرد دانه دانه دعاهایش را مرور کردن...

بابا صدایش کرد و در آغوش گرفت و روی زانو نشاندش، دستان کوچکش را رو به آسمان گرفت و گفت عزیزک دلم اول تو دعا کن...

«خدایا اتاقمو پر از آبنبات و کاکائو کن! خدایا از اون دوچرخه ها که دوستم داره ، از اون بازی جدیده که اومده ، از اون ... دیگه تموم شد بابایی! »

بابا لبخندی زد، محکم در آغوش کشید و بوسیدش. سر به آسمان بلندکرد:

« خدایا دلش را پر از مهر خودت کن! خدایا از آن خیر هایی که به خوبان درگاهت می دهی، از آن نگاههای پر مهر امام زمان، از آن....همه را نصیبش کن. »

 بابای مهربانم! امام دلسوزم!

من که به جز اسباب بازی و آبنبات چیزی نمی دانم، دعای من کجا و دعای تو که باب اللهی۱؟!

دعای من کجا و دعای تو که تنها راه وصلی به آسمان۲؟!

دعای من کجا و دعای تو که وجه اللهی۳ ؟! همان بهتر که چیزی نگویم...

یا ابانا الرحیم!

در آغوش مهرت منتظر دعای تو می مانم ، که بدون نگاه تو دعا هیچ هیچ هیچ است...


 ۱،۲،۳« این باب لله الذی منه یوتی، این السبب المتصل بین الارض و السماء ، این وجه لله الذی الیه یتوجه الاولیاء. کجاست باب خدا که از آن وارد شوند، کجاست وسیله ی پیوند میان زمین و آسمان، کجاست وجه خدا که اولیا به او رو کنند. »                                        دعای ندبه، مفاتیح الجنان

   

نوشته شده در جمعه 28 مرداد1390ساعت 11:40 توسط نزدیک بین|

دلم می سوزد .

دلم می سوزد که قرار است تو مایه ی یکی شدن ما باشی و ما ...

ما از نامت برای چند شاخه شدنمان بهره می گیریم ....

اللهم المم به شعثنا           

و اشعب به صدعنا

و ارتق به فتقنا  ( فرازی از دعای افتتاح )

 

پ.ن :این روزها هرکس به نفع خودش و برای پررنگ کردن مرز خودش، نام تو را به

گونه ای که خودش دوست دارد می برد .

نجاتمان بده از این همه خود خواهی ...!

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 22:46 توسط نزدیک بین|

لباس مناسب ندارم ! توی بازار هم که هیچی پیدا نمی شود

 البته راستش را بخواهید از پارسال تا حالا چندین بار لباس نو به تنم کرده اید. عرفه ، دهه اول محرم ، فاطمیه و... آخرینش همین نیمه ی شعبان بود . ولی ... ولی همه را عین ذغال سیاه کرده ام ...پاره و کهنه کرده ام ....

یادم هست بعد از محرم در آغوش محبتتان گرفتیدم و گفتید :« عزیزم ببین لباس تمییز چقدر قشنگ است ! حالا که اینقدر تمییز و مرتب شده ای حواست باشد کثیفش نکنی !» به سرم دستی کشیدید و من مثل همیشه از پیشتان رفتم . رفتم توی هرچه کثافت بود غلت زدم ...

بهترینم ! بزرگوارتر از آنی که گذشته ها را به رویم بیاوری ! حالا! همین امروز و فردا لباس نو و تمییز می خواهم ، برا ی بزرگترین مهمانی خدا هیچی لباس ندارم ، لباس کودکی هایم هرچند که زیبا و تمییز مانده اما دیگر به تنم نمی رود ، این جدید ها هم که .....

نگاهم کن ! ببین! اگر با این سر و وضع مهمانی بیایم ، اول خودت هستی که پیش خدا و بقیه خجالت می کشی ، بلاخره هرچه باشد من را به تو می شناسند!

بابای مهربانم ! امام زمانم !

بیا و به کرمت یک کاری کن توی مهمانی، خیلی به چشم خدا بیایم ....!

 

نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 11:58 توسط نزدیک بین|

 

 

این جشنها برای من آقا نمی‌شود

شب با چراغ عاریه فردا نمی‌شود

 

اینجا همه منند، منِ بی خیالِ تو

اینجا کسی برای شما ما نمی‌شود

 

آقا جسارت است ولی زودتر بیا

این کارها به صبر و مدارا نمی‌شود

 

نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1390ساعت 20:48 توسط نزدیک بین|


آخرين مطالب
» مثل همیشه
» محرم
» امیر الحاج
» عیدی می خواهم !
» برای شهادت مولایی که تمام مذهب مدیون اوست!
» لکنت
» دعای بابا
» دل من می سوزد ، خدا می داند بر دل تو چه می گذرد ...
» لباس ندارم ...
»

Design By : Pichak