ماهی کوچولو(2)
ولی همه نگاهی به قدو قامت او می انداختند و میگفتند: برو بچه با هم سن هایت بازی کن؛ چه قدر خیال پردازی می کنی؟!
پیش گروهی که دعا می کردند رفت، و از آنهاکمک خواست، ولی آنها بهش گفتند ما دعا می کنیم خدا جلوی آبهای سیاه را بگیرد و همه آدم هارا نابود کند که دیگه رودخانه را کثیف نکنند!
ماهی کوچولو پیش گروهی که بحث علمی می کردند رفت، ولی آنها بهش گفتند روی نظریه تو هم بحث می کنیم ولی تو باید ثابت کنی که علت سیاهی آب رودخانه آن لوله بزرگ است!
او با خودش گفت بهتره بروم از ماهی های قبیله امان کمک بگیرم آنها حتما به من کمک می کنند! برای همین پیش آنها رفت؛ ولی آنها بهش گفتند:تو دروغ می گویی!می خواهی ثابت کنی نحس نیستی ولی تو و همه دوستانت نحسید از روزی که شما به دنیا آمدید این بلا به سر ما آمد!
ماهی کوچولو خیلی غمگین شده بود؛ هیچ کس نبود که به او کمک کند.گوشه ای تنها نشسته بود که دید یکسری از ماهی کوچولوهای هم سنش به سمت او می آیند.بله آنها برای کمک به ماهی کوچولو می آمدند!
آنها باهم به سمت لوله آب سیاه حرکت کردند. در راه چند تا دوست پیدا کردند که حاضر شدند به آنها کمک کنند. آنها با هم فکر کردند و به این نتیجه رسیدند که با یک سنگ بزرگ كه در آن نزديكي بود، جلوی لوله راسد کنند؛ آنها با هم شروع كردند به هل دادن سنگ؛ ولی آنها زورشون نمی رسید سنگ بزرگ را حرکت بدهند!
آنها دوباره با هم فکر کردند؛ این بار تصمیم گرفتند کلي سنگ ریزه جمع کنندو با آن مسیر لوله راببندند.
وقتي آخرين قطعه سنگ را گذاشتند، همه با هم از ته دل، فرياد شادي سر دادند ولي ماهي كوچولو كه ديگه رمقي برايش نمانده بود،افتاد و از خستگي جان داد.
او جانش را براي نجات رودخانه داد ولي او در تمام رودخانه به عنوان يك قهرمان شناخته شد. او سمبل تلاش و فداكاري، سمبل يك ماهي كه تسليم مشكلات نشد و جانش را براي مبارزه با سياهي ها از دست داد!
سالهاست از آن روز ها مي گرد؛ ديگه هيچ ماهي اي، ماهي كوچولو را به ياد نمي آورد. سالهاست كه آب همه رودخانه هاي زمين سياه شده است و منتظر يك ماهي كوچولو هستند كه آنها را نجات دهد!ماهی کوچولو1
سالها بود كه آب رودخانه سياه شده بود از همون روز كه ماهي كوچولو تازه از تخم بيرون آمده بود. خيلي ها مي گفتند وجود اين نوزاد ماهي ها كه تازه به دنيا آمدند نحس بوده!
هيچ كس نمي دانست چي شده بود؟ يكروز كه ماهي ها از خواب بيدار شدند، ديده بودند همه جا را بوي بدي فرا گرفته و آب دريا تيره شده از آن روز به بعد، روز به روز آب دريا تيره تر مي شد و هيچ كس هم نمي دانست علتش چيه؟
يكسري از ماهي ها مي گفتند حتما يك تقدير ما اين بوده كه از اين به بعد بايد در آب هاي سياه زندگي كنيم، چه مي شود كرد؟!
يكروز ماهي كوچولو تصميم گرفت علت اينكه آب هاي رودخانه سياه شده را پيدا كند. بارسفر بست و راه افتاد تا سرچشمه آبهاي سياه را پيدا كند.
او شروع كرد به شنا كردن به سمت اول رودخانه؛ جايي كه مي گفتند رودخانه از آنجا شروع مي شود.او روزها شنا مي كرد و جلو مي رفت...
وسط راه ماهي كوچولو عده اي را ديد كه دور هم نشسته بودند و به شدت با هم مشغول بحث بودند. ماهي كوچولو به آنها نزديك شد و سلام كرد ولي هيچ كس به او توجهي نكرد . براي همين ايندفعه ماهي كوچولو با صداي بلندتري سلام كرد. يكي از ماهي ها سر ماهي كوچولو داد زد: مگه نمي بيني ما مشغول بحث علمي هستيم؛ چرا مزاححم مي شوي؟ ماهي گوچولو گفت: بحث علمي؟ در مورد چي؟ يكي از ماهي ها شروع كرد به نطق كردن: ما در مورد علل و عواملي كه باعث شده آب رودخانه سياه شود مناظره مي كنيم.بنابر شواهد چند سال پيش آبها اينقدر سياه نبود، بايد عوامل جديدي بوجود آمده باشد كه آب ها را سياه كرده البته نظريات زيادي حول اين مساله وجود دارد.... نطق ماهي حسبي گل كرده بود ولي ماهي كوچولو تشكر كرد؛ خداحافظي كرد و رفت!
ماهي كوچولو به راهش ادامه داد. وسط راه يك عده را ديد كه دست به دعا برداشته بودند و از خدا مي خواستند تا آب رودخانه دوباره تميز شود. ماهي كوچولو اندكي پيش آنها ماند و با آنها دعا كرد ولي فايده نداشت؛ آب رودخانه سياه وسياه تر مي شد!
ماهي كوچولو از اين گروه هم جدا شد و به راهش ادامه داد. او هرچه جلوتر مي رفت مي ديد آب ها سياه تر مي شودو بوي بد بيشتر! او خيلي خسته شده بود ديگه رمقي برايش نمانده بود ولي او تصميم خودش را گرفته بود؛ او مي خواست به ماهي هاي قبيله اش ثابت كند كه علت سياهي آب نحسي او و دوستان هم سنش نيست!
او شنا مي كرد و جلو مي رفت كه يكدفعه ديد از يك گوشه رودخانه، صداي ناله مي آيد. به سمت صدا رفت، تعدادزيادي ماهي مريض كنار هم افتاده بودند. تعداد زيادي از آنها جونشون را هم از دست داده بودند.ماهي كوچولو از آنها پرسيد:چي شده؟ چرا شما به اين روز در آمديد؟
يكي از ماهي ها به سختي دهانش را باز كرد و گفت:چند سالي است آب رودخانه كثيف شده، خيلي از ماهي ها مريض شدند و مردند؛ ما هم داريم يواش،يواش مي ميريم؛ديگه قدرت حركت نداريم! ماهي كوچولو پرسيد: شما مي دانيد چرا آب رودخانه سياه شده؟ يكي از ماهي ها تكاني خورد و گفت: در آن سمت رودخانه آدم ها يك ساختمان بزرگ ساختند.آبهاي سياه از همون جا وارد رودخانه مي شود... اينرا گفت و همون طور كه انگشتش به سمت كارخانه بزرگ اشاره مي كرد؛از دنيا رفت.
ماهي كوچولو سرچشمه آبهاي سياه را پيدا كرده بود؛ ولي او چه كار مي توانست بكند؟ او چه جوري مي توانست جلوي آبهاي سياه را بگيرد؟
پ.ن:این داستان ادامه دارد!
عيد فطر
وقتي بچه بودم هميشه از آمدن عيد شاد مي شدم. ولي حالا وقتي رسيدن عيد فطر اعلام شد يك حس عجيبي در دلم نشست كه از جنس شادي نبود.شايد يك جور غصه بود؛ غصه جدا شدن از يك دوست خوب، دوستي كه همنشيني با او به تو رشد مي دهد و تو را به خدا نزديك مي كند.دوستي كه لحظه، لحظه با او بودن غنيمت است؛ دوستي كه در اين زمانه كم پيدا مي شود!
يا شايد اين حس، يكجوردلهره بود؛ دلهره اينكه آيا تا ماه رمضان بعدي هستي؟ آيا چنين فرصت هاي دعا و مناجات و با خدا بودن را باز تجربه مي كني؟ آيا سال ديگه مي تواني "بودن با ماه رمضان" را بيشتر قدر بداني؟! آيا....؟
نمي دانم اين حس غم بود يا دلهره يا.... ولي حس عجيبي بود؛ حس از دست دادن يك فرصت؛ فرصتي كه خيلي زود از دست رفت.
آري، ماه رمضان هم كوله بارش را جمع كرد و رفت؛ وما بالاجبار با يكي از بهترين دوستانمان خداحافظي كرديم! با اين اميد كه در اين مدت توانسته باشيم كوله بارمان را پر كنيم! و از آن مهمتر بتوانيم اين بهره ها را تا هميشه براي خودمان حفظ كنيم. او با ما خداحافظي كرد و ما به او "به اميد ديدار" گفتيم؛ هرچند وداع برايمان خيلي زود بود.
هميشه همين بوده؛ به قول قيصر امين پور، تا نگاه مي كني وقت رفتن است/ پيش از آنكه با خبر شوي،لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود/اي دريغ و حسرت هميشگي،ناگهان چقدر زود دير مي شود!نان تنور محبتت
دلم گرفته . شاید هم خسته است . شاید هم ... شاید هم دلم یک نشانه می خواهد ،چیزی که به آن آرام گیرد....
یاد کشوی میزم می افتم، به سرعت بازش می کنم ، کیسه ای که به چند کیسه ی دیگر پیچیده شده را بیرون می آورم و به نان خشکی که درون آن است نگاه می کنم و نفس عمیقی می کشم. تکه کوچکی از نان کافیست تا طعم گندمش همه ی دهانم را بگیرد و آرامشش همه ی قلبم را. درست فهمیده بودم، دلم نشانه می خواست چیزی که به آن آرام گیرد....
آفتاب تازه طلوع کرده.از قبل اذان صبح به حرم آمدیم و حسابی خسته ایم. دعای عهد را خوانده نخوانده بلند شدم تا به قرار برسم .این سفر را با مدرسه آمده ایم.حدودا با هفت نفر از بچه ها قرار گذاشتیم ساعت 7 صبح صحن جامع رضوی باب الجواد . در راه تا به قرار برسم به حرفهای دیشب دوستم فکر می کنم، به بغضش که ترکیده بود و می گفت آدم این همه با امام زمان درد دل می کنه، این همه با حضرت حرف میزنه، دلش یه جواب می خواد ،یه نشونه، فقط یه نشونه یه چیزی که دل بهش آروم بگیره...
رسیدم به باب الجواد. همینطور که بچه ها جمع می شدند یکی از بچه ها داشت داستانی را از امام صادق علیه السلام تعریف می کرد که" ایشون همیشه یکی از اقوامشون رو از طریق یه نفر دیگه غیرمستقیم کمک می کردن و طرف هم چون نمی دونسته چند بار یقه ی حضرت رو میگیره میگه فلانی به من کمک می کنه شما نمی کنی."من پرسیدم امام صادق علیه السلام چرا نمی گفتن؟ جواب داد : " ائمه نمی خواستن سر کسی منت بذارن! "
همین طور که داشتیم بیرون می رفتیم آقایی با عجله به سمت من آمد و تعدادی نان توی دستم گذاشت و رفت. مانده بودم که بگیرم یا نگیرم، خانمی از کنارم رد شد گفت یکیشو به من میدین؟ و نانها شدند 7تا. یکی از بچه ها گفت " ایول بچه ها امام رضا نون هم بهمون دادن! " مرد که خیلی فاصله نگرفته بود ،صدای دوستم را شنید وبرگشت جواب داد:" نه، امام زمان!".....
و بعد هرچه چشم دنبالش چرخاندم نفهمیدم کجا رفت. توی راه تا به زائر سرا برسیم هیچکس هیچ چیز نمی گفت.وقتی مسئول زائرسرا نانها را دستمان دید، با لهجه ی مشهدی اش پرسید: این نونها رو از کجا آوردین؟اطراف حرم از اینها نمی پزن." سریع به یاد سوزش دستم از داغی نانها افتادم. نانها را شمردیم 7 تا بود دقیقا به تعداد ما . یکی از بچه ها گفت راستی آقاهه کجا رفت؟ انگار که حرف دل بقیه را زده باشد همه با حیرت به هم نگاه کردند.چشمهامان پر از اشک شده بود، یکی پرسید اگه نذر بود چرا به همه نمیدادن؟آقاهه چه تاکیدی داشت که امام زمان نون رو دادن!
و آن روز جور دیگری صبحانه خوردیم...
جور دیگری نان خوردیم... بر سر سفره ی محبت لایزال نانی خوردیم که در تنور ترحمش پخته بود...
و نشانه ... نشانه همین جا بود نشانه ای که دل به آن آرام گرفت...!
نان را خشک کرده ام تا برای خودم یادگاری نگهدارم. یادم باشد تنها و تنها از دست مهربان چه کسی روزی می خورم و یادم باشد هروقت دلم گرفت و یا نشانه ای خواست نان را نشانش دهم که به آن آرام گیرد....
آرام گیرد ....
آرام گیرد...!
مصاحبه
ساعت 8
در اتاق نشستم و منتظر اولین نفر هستم.امروز برای ثبت نام مدرسه ، قرار است با چند نفر مصاحبه کنم.
ساعت 9
دختر سرحالی است. با آب و تاب از بچگی هایش می گوید: صبح ها با صدای دعای عهد پدرم از خواب بیدار می شدم. بهترین زنگ بیداری بود! اگر وقت داشتم نماز صبح را بعد طلوع آفتاب می خواندم! گاهی اوقات پدرم مرا به مدرسه می رساندند ویا بر می گرداندند. آنوقت در راه از فرصت استفاده می کردند و سعی می کردند کمکم کنند تا قرآن حفظ کنم. از 10 سالگی چادر سرم می کردم. البته از قبل از به تکلیف رسیدن ، دوست داشتم سر کنم ولی مادرم مخالف بودند؛نه اینکه مخالف چادر باشند،نه! خودشون چادری بودند ولی می گفتند تو نمی توانی چادر را جمع کنی و گلی وکثیفش می کنی . به دور از چشم مامان با چادر سفیدم مدرسه می رفتم ! یک سالی در کشمکش با مامانم بودم تا پدرم وساطت کردند و مامان اجازه دادند چادر سرم کنم البته اگر باران وبرف نیاید!...
زمان مصاحبه تمام شده بود ولی او آنقدر با آب وتاب حرف می زد که دلم نمی آمد حرفش را قطع کنم!
ساعت 11
قیافه متفکری به خودش گرفته و صحبت می کند. می دانید من در خانواده مذهبی بزرگ شدم ولی رفتارهای پدر و مادرم باعث شده از خیلی چیزها زده شدم! مثلا همین عهد، از بچگی یادم است صبح ها با صدای دعای عهد پدرم از خواب بیدار می شدم. وقتی آدم همیشه با یک صدا از خواب ناز بیدار بشود، خوب آدم از آن صدا زده می شود! یا چادر، از 12-13 سالگی مادرم به زور می خواستند مرا چادری کنند! خدا رحم کرد مادرم وسواسی بود؛ واگرنه حتما زودتر از این ها باید چادر سرم می کردم! کوچکتر که بودم می گفتند نمی توانی چادرت را جمع کنی و گلی وکثیفش می کنی ولی بزرگتر که شدم،...
او به نطق خود ادامه می داد و من با خودم فکر می کنم چرا دو نفر با یک تربیت مشابه، اینقدر متفاوت می شوند؟
پی نوشت: این خاطره واقعی نیست ولی شخصیت ها مشابه واقع هستند.
شب قدر
شب قدر یک بهانه است ؛ بهانه ای برای آشتی کردن با خدا، بهانه ای برای ارتباط بنده با خدا.اینکه قرآن در این شب نازل شده، اینکه تقدیرات یک سال به حجت خدا ارائه می شود،... همه اینها یک بهانه است. برای خدا و حجت خدا که بالاتراز زمان هستند، برای خدا که در قالب زمان نمی رود و برتر از زمان است؛چه فرقی بین شب ها وجود دارد؟ وقتی در نیمی از زمین شب قدر است و در نیمه دیگر صبح فردااست، چه فرقی بین شب و روز است؟
شب قدر یک بهانه است برای آنکه بنده از زندگی روزمره خودش خارج شود و به خدا توجه کند؛ یادش بیاید که بنده است و خدایی دارد که همه امور در دست قدرت اوست؛ و اگر انسان اختیاری هم دارد، آنهم هدیه اوست! یادش بیاید که تقدیرات زندگی اش را باید ولی خدا امضا کند. یادش بیاید که ...
همه اینها یک بهانه است؛ بهانه ای برای مناجات و راز ونیاز بنده باخدا.انسان با همین مناجات است که حیات حقیقی پیدا می کند، زندگی اش معنا می یابد و به هدف خلقت نزدیک می شود.
همه اینها یک بهانه است؛ بهانه ای برای آشتی کردن با خدا!
اما یه ذره که از شب قدر میگذره و بیشتر میام توی حال و هواش، وقتی احساس می کنم خدا امشب تحویلم می گیره و بیشتر از همیشه هوام رو داره ، وقتی دارم ادای بنده خوبا رو در میارم و خود شیرینی می کنم،
دلم از همیشه بیشتر براتون تنگ میشه ....
و دیگه روم نمیشه چیزی جز فرجتون رو از خدا بخوام....
اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه ...
صبر امیرالمومنین(ع)
وقتی نهج البلاغه را می خوانی در جاهای مختلفش نقل قول هایی از خوارج است؛ که بسیار به امیرالمومنین(ع) اهانت می کردند. به فکرم خطور کرد،پیامبر(ص) از قوم خودشان آزار واذیت زیاد دیدند،بسیاری از آنهایی که خود را صحابه می نامیدند دل ایشان را به درد آوردندو سخنشان را به کناری زدندو بعد ایشان جریان سقیفه را به پا کردند؛ ولی همه آنها به دنبال منافع مادی بودند ولی خوارج ازاین همه اهانت سودی نمی بردند، دردناکی این قضیه آنجایی است که امیرالمومنین(ع) امام آن امت بودند و امام مادر مهربان به فرزند کوچک وپدر شفیق است؛ لذا گمراهی امت، ایشان را بیشتر می رنجاند.به واقع تحمل جسارت این جاهلان سنگین تر و سخت تر بود یاتحمل منافقین صدر اسلام؟
صبر هم از صبر ایشان بی تاب می شودداستان کوتاه
کنار ساحل دریا، یک عالمه شن ریزه کنار هم با خوشی زندگی می کردند. روی هم قل می خوردند و بازی می کردند. تنها غم آنها این بود که هر از گاهی یک موج از دریا می آمد و تعدادی از آنها را از ساحل جدا می کرد و با خودش می برد.
روزها به همین شکل سپری می شد تا اینکه یک روز دریا طوفانی شد. موج های بلند خودشان را به ساحل می زدند و دسته دسته شن ریزه ها را با خودشان می بردند و دوستانشان را در عزا و ماتم فرو می بردند.
فردای آنروز شن های باقی مانده در ساحل دور هم جمع شدند تا در غم از دست دادن دوستانشان عزاداری کنند. در آن میان ناگهان یک شن سیاه گفت: اینجور نمی شود؛ما باید یک فکری کنیم؛ هر روز موج ها می آیند و مارا که با کلی امید و آرزو داریم زندگی می کنیم،به داخل دریا می برد. تا کی با هراس زندگی کنیم؟ما از یک ثانیه بعد خودمان هم خبر نداریم که در ساحلیم یا در یا؟! ما باید کاری کنبم؛ باید جلوی موج های دریا بایستیم.
بحث سختی بین شن ها در گرفت. عده ای با شن سیاه موافق بودند ولی عده ای می گفتند: آخه چه جوری جلوی موج ها بایستیم؟ ما که قدرت ایستادگی نداریم! اینطور شد که موافقین شن سیاه با هم یک گروه تشکیل دادند تا با هم فکر کنند و راه حلی پیدا کنند.
اولین فکری که که به ذهن آنها رسید این بود که همگی از دریا فاصله بگیرند و دور از دریا زندگی کنند. ولی امواج بلند دریا به آنها می رسید و آنها را با خودشان می برد.
فکر بعدی که به ذهن آنها رسید این بود که باید خیلی غذا بخورند تا چاق شوند. آنقدر سنگین شوند تا موج ها نتوانند آنها را با خود ببرند. ولی هر روز موج ها تعداد زیادی از شن های چاق را با خودشان می برد. آنها به این نتیجه رسیدند که حتما خوب چاق نشدند! باید بیشتر بخورند و بخوابند تا بیشتر چاق شوند. ولی قدرت موج ها خیلی زیاد بود به راحتی شن ها را بلند می کرد و با خودش می برد .
آنها به این نتیجه رسیدند که وقتی شن ها خیلی چاق می شوند،قدرت ایستادگی آنها کم می شود و موج ها به راحتی آنها را پرتاب می کنند! پس باید قدرت بدنی اشان را افزایش بدهند.لذا شروع کردند به ورزش کردن و کار بدنی تا قوی شوند! آنها خیلی قوی شدند ولی هنوز قدرت امواج خیلی بیشتر از قدرت آنها بود.
آنها به این فکر افتادند که دستانشان را بهم بدهند و محکم در جایشان بایستند،اینجوری وقتی موج دریا می آید،نمی تواند آنها را با خودش ببرد. ولی اولین موجی که آمد،بسیاری از شن ها ترسیدند و دستشان را رها کردند و دوستانشان را به دست امواج سهمگین دریا دادند تا خودشان جان سالم بدر ببرند!
سال هاست که شن های سیاه که تعدادشان روز به روز بیشتر می شود، تلاش می کنند تا راهی پیدا کنند که جلوی امواج دریا باستند ولی آنها نمی دانند که زندگی در دل دریا خیلی راحت تر از زندگی زیر آفتاب سوزان در ساحل است؛ فقط با این شرط که وقتی موجی از دریا می آید تا آنها را ببرد، به اندازه کافی سبک باشند تا بتوانند روی امواج آب سوار بشوند!
از شما نوشتن و از شما گفتن در این دنیای شلوغ و تاریک میدانید که آرزوست برایم .
با شما سخن گفتن و برای شما نوشتن حتی اگر تکلیف اما از جان و دل است .
به یاد شما خفتن و به شیرینی نام شما صبح کردن را به خودم گوشزد میکنم تا دل خوشی ام شود که به یادتان بوده ام .
اگر لقمه ام را با بسم الله تبرک میکنم برای آن است که میدانم شما ذکر الله هستید و یا شاید برای این است که یادم باشد بر سر سفره ی روزی شما نشسته ام ....
پس پر کنید این کاسه شکسته را به احسان خود که میدانم عادتتان جز این نیست...!

